http://upload.iranvij.ir/images_dey91/40984038526370121900.jpg

يك روستايي، يك گوني پر از گندم روي چهارپاي خود گذاشته بود و به آسياب مي برد. در بين راه گوني از پشت حيوان بر زمين افتاد. روستايي كوشيد گوني را دوباره سر جايش بگذارد؛ اما موفق نشد، زيرا گوني بسيار سنگين بود. بنابراين منتظر شد شخصي از آنجا عبور كند. پس از مدتي كوتاه، سواري نزديك شد. وقتي روستايي متوجه شد سوار، مردي ثروتمند و مالك قصري در همان نزديكي است، خجالت زده شد. هنگامي كه سوار متوجه مشكل مرد شد، از اسب خود پايين آمد و گفت:« دوست من، مي بينم كه بد اقبالي آورده اي؛ بنابراين براي كمك به تو درست به موقع رسيدم.» اين را گفت و يك طرف گوني گندم را گرفت. روستايي هم طرف ديگر را بلند كرد و با هم گوني را روي الاغ گذاشتند. روستايي كه بسيار تعجب كرده بود، زير لب گفت:« سرور من، چگونه مي توانم اين كمك شما را جبران كنم؟» مرد ثروتمند گفت:« كار ساده اي است. هرگاه ديدي انساني به كمك نياز دارد، همين كار را انجام بده.»

منبع: دوهفته نامه راز